تبليغاتX
زئوس(zeus)


زئوس(zeus)

(افسانه يونان (رئيس خدايان يوناني

 

جا مانده بود .

جاده تا ان دورها امتداد داشت و او به زوزه ی ناپیوسته ی بادی گوش سپرده بود که انگشتهای

استخوانی دستش را بیرحمانه نوازش می کرد .

سرد بود . می خواست تمام سرمای دستهایش را در جیبهای کوچکش خالی کند . آخرین باری که جا

مانده بود ، ترسیده بود و مادرش با انگشت اشاره‌ی پیر و زمخت دستی که همیشه جای نیش سوزن

درشت لحافدوزی بر روی ان می خندید ، اشک چشمانش را پاک کرده بود و توی گوشش گفته بود : "

مرد گریه نمی کند . "

مرد شده بود و باید قبل از اینکه سوز باد وحشی اشک چشمهایش را در بیآورد به خانه باز می گشت . 

باد عنان گسسته بود و خاطرات گرم تابستانی اش را نیز به تاراج می برد .

جاده تا آن دورها امتداد داشت و او میدانست پنجره ی چوبی کوچکی که تمام جاده ها ی سرد و خلوت

دنیارا به درون خود می کشد ، چهره ی منتظر مادرش را قاب گرفته است . می خواست گریه کند اما

 صدای مادرش را می شنید که می گفت : " مرد گریه نمی کند . "

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:45 توسط محمد| |

در كوچه های تنهایی هزاربار قدم زدم

فكر كردم

به خود گفـتم باز

 از او فرشته ای بساز

 اما نشد

 پاكی می خواستم

          زلالی می خواستم

                      یكرنگی می خواستم

                                           تا بسازم  

   آنچه او نداشت ...

او راه را در بیراهه های شهرشلوغ گم كرده بود

گمشده ای كه به همه راه نشان می داد

 دیوگونه

 شیشه ی عمر خود را غرور می دانست

  كه شكستنش برای او مرگ بود 

  او دیواری ساخته بود از دروغ

  و سقفی از ریا

  و پنجره ای رو به تاریكی

  غافل از روزی كه این سقف بر سرش خراب می شود

  و آن روز مرگ نیز ناجی نیست

  او از قبیله ایست كه با هر لبخند

  در ذهن خود

  طناب دار تو را می بافند

  و از سادگیت نـقاب می سازند

  تا در قلب تو

  خدای گونه بنشینند

  و عاشقانه

  مرگ را به تو تـقدیم كنند

  آن روز كه فلك مرا به دار می كشید

  پرنده ای دیدم

  كه اوج پروازش شكستن من بود ...  

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:15 توسط محمد| |

شاید باور نکنید

اما آدم هایی پیدا می شوند

که بی هیچ غمی

 یا اضطرابی

زندگی می کنند.

خوب می پوشند

خوب می خورند

خوب می خوابند

از زندگی خانوادگی لذت می برند.

گاهی غمگین می شوند ولی

خم به ابرو نمی آورند

و غالبا حالشان خوب است

و موقع مردن

آسان می میرند

معمولا در خواب.....!!!

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:56 توسط محمد| |

چشم هایت،نگاهت،کلمه هایت.


فاصله ی بین هر کلمه ای که می نویسی


وتنهایت


با نقطه های پیاپی کشته می شوند


 دستم را روی زمین می گذارم


تا تعداد ضربان هایش را خودش بشمارد


به یاد کلمه های که نوشته بودی می افتم


کلمه های که در خاطره


چشم به راه معنایشان


به حرکت عقربه ها مشکوک می شوند


نوبت کداممان بود


من


تو


یا ضمیری  بین ما


فاصله میان این دو جایست که در آن می توان

 

گریه

 

 نخستین را


تا ابد تکرار کرد


هر بار با صدای دیگر!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:40 توسط محمد| |

پاییز که می شود


بی قراری هایم را در باغچه کوچکی


می کارم و آرام آرام


قطره های باران را


که روزهاست در دامنم جمع کردم


به باغچه می نوشانم

 

میدانم تا آخر پاییز


تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد


و با اولین برف زمستان


به بار خواهد نشست


پاییز که می شود


بی آنکه بدانم چرا


بیشتر از همیشه دوستت دارم


و بی آنکه بدانی چرا

 
دلم بهانه ات را می گیرد


وپاییز امسال....


عشق جنس دیگری دارد و


معشوق خواستنی تر است...


کاش می دانستی!

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:31 توسط محمد| |

امیر کلام در شاهکار نهج البلاغه می گوید:

                                   

هر نفسی که می کشید یک گام به مرگ نزدیک می شوید.

 

 این روزها عجیب هوای مرگم گرفته است

 

راستی اگر بمیرم دنیا چه کسی را از دست می دهد؟ 

 

اصلا برای دنیا فرقی هم می کند که باشم یا نباشم ؟ 

 

واقعا مهم بودن یا نبودن ماست؟

 

این روزها هوای مرگم گرفته است...

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 19:6 توسط محمد| |

خداحافظ گل لادن.تموم عاشقا باختن

 

ببین هم گریه هام از عشق.چه زندونی برام ساختن

 

خداحافظ گل پونه.گل تنهای بی خونه

 

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمیشونه

 

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

 

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

 

تو این شبهای تو در تو.خداحافظ گل شب بو

 

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

 

خدا حافظ گل مریم.گل مظلوم پر دردم

 

نشد با این دل زخمی به آغوش تو بر گردم

 

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

 

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

 

نمیدونی چه دل تنگم از این خواب زمستونی

 

تو که بیدار بیداری بگو از شب چه میدونی

 

تو این رویای سر در گم.خداحافظ گل گندم

 

تو هم بازیچه ای بودی.تو دست سرد این مردم

 

خداحافظ گل پونه.که هیچ بارونی نمی تونه

 

طلسم بغضو برداره.از این پاییز دیوونه...خدا حافظ...!

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:11 توسط محمد| |


Design By : Night Skin