زئوس(zeus)
(افسانه يونان (رئيس خدايان يوناني
جا مانده بود . جاده تا ان دورها امتداد داشت و او به زوزه ی ناپیوسته ی بادی گوش سپرده بود که انگشتهای استخوانی دستش را بیرحمانه نوازش می کرد . سرد بود . می خواست تمام سرمای دستهایش را در جیبهای کوچکش خالی کند . آخرین باری که جا مانده بود ، ترسیده بود و مادرش با انگشت اشارهی پیر و زمخت دستی که همیشه جای نیش سوزن درشت لحافدوزی بر روی ان می خندید ، اشک چشمانش را پاک کرده بود و توی گوشش گفته بود : " مرد گریه نمی کند . " مرد شده بود و باید قبل از اینکه سوز باد وحشی اشک چشمهایش را در بیآورد به خانه باز می گشت . باد عنان گسسته بود و خاطرات گرم تابستانی اش را نیز به تاراج می برد . جاده تا آن دورها امتداد داشت و او میدانست پنجره ی چوبی کوچکی که تمام جاده ها ی سرد و خلوت دنیارا به درون خود می کشد ، چهره ی منتظر مادرش را قاب گرفته است . می خواست گریه کند اما صدای مادرش را می شنید که می گفت : " مرد گریه نمی کند . " در كوچه های تنهایی هزاربار قدم زدم فكر كردم به خود گفـتم باز از او فرشته ای بساز اما نشد پاكی می خواستم زلالی می خواستم یكرنگی می خواستم تا بسازم آنچه او نداشت ... او راه را در بیراهه های شهرشلوغ گم كرده بود گمشده ای كه به همه راه نشان می داد دیوگونه شیشه ی عمر خود را غرور می دانست كه شكستنش برای او مرگ بود او دیواری ساخته بود از دروغ و سقفی از ریا و پنجره ای رو به تاریكی غافل از روزی كه این سقف بر سرش خراب می شود و آن روز مرگ نیز ناجی نیست او از قبیله ایست كه با هر لبخند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند و از سادگیت نـقاب می سازند تا در قلب تو خدای گونه بنشینند و عاشقانه مرگ را به تو تـقدیم كنند آن روز كه فلك مرا به دار می كشید پرنده ای دیدم كه اوج پروازش شكستن من بود ... اما آدم هایی پیدا می شوند که بی هیچ غمی یا اضطرابی زندگی می کنند. خوب می پوشند خوب می خورند خوب می خوابند از زندگی خانوادگی لذت می برند. گاهی غمگین می شوند ولی خم به ابرو نمی آورند و غالبا حالشان خوب است و موقع مردن آسان می میرند معمولا در خواب.....!!! گریه نخستین را میدانم تا آخر پاییز امیر کلام در شاهکار نهج البلاغه می گوید: هر نفسی که می کشید یک گام به مرگ نزدیک می شوید. این روزها عجیب هوای مرگم گرفته است راستی اگر بمیرم دنیا چه کسی را از دست می دهد؟ اصلا برای دنیا فرقی هم می کند که باشم یا نباشم ؟ واقعا مهم بودن یا نبودن ماست؟ این روزها هوای مرگم گرفته است... خداحافظ گل لادن.تموم عاشقا باختن ببین هم گریه هام از عشق.چه زندونی برام ساختن خداحافظ گل پونه.گل تنهای بی خونه لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمیشونه یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند تو این شبهای تو در تو.خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو خدا حافظ گل مریم.گل مظلوم پر دردم نشد با این دل زخمی به آغوش تو بر گردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم نمیدونی چه دل تنگم از این خواب زمستونی تو که بیدار بیداری بگو از شب چه میدونی تو این رویای سر در گم.خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی.تو دست سرد این مردم خداحافظ گل پونه.که هیچ بارونی نمی تونه طلسم بغضو برداره.از این پاییز دیوونه...خدا حافظ...!
فاصله ی بین هر کلمه ای که می نویسی
وتنهایت
با نقطه های پیاپی کشته می شوند
دستم را روی زمین می گذارم
تا تعداد ضربان هایش را خودش بشمارد
به یاد کلمه های که نوشته بودی می افتم
کلمه های که در خاطره
چشم به راه معنایشان
به حرکت عقربه ها مشکوک می شوند
نوبت کداممان بود
من
تو
یا ضمیری بین ما
فاصله میان این دو جایست که در آن می توان
تا ابد تکرار کرد
هر بار با صدای دیگر!
بی قراری هایم را در باغچه کوچکی
می کارم و آرام آرام
قطره های باران را
که روزهاست در دامنم جمع کردم
به باغچه می نوشانم
تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد
و با اولین برف زمستان
به بار خواهد نشست
پاییز که می شود
بی آنکه بدانم چرا
بیشتر از همیشه دوستت دارم
و بی آنکه بدانی چرا
دلم بهانه ات را می گیرد
وپاییز امسال....
عشق جنس دیگری دارد و
معشوق خواستنی تر است...
کاش می دانستی!

| Design By : Night Skin |

